دَسـت نـــوشـتــه هــای یـِـه دٌختـَـر رَشـتـی

لبخندتــــــولد وبـــلاگم مبــــــــــــارکلبخند

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

جمعه باقلوای هندی و پاپاتیا پختم، امروز هم میخواستم واست ذرت مکزیکی درست

کنم، میدونستم دوست داریلبخند! صبح هم قرار بود یه کیک شکلاتی بپزم! دسر هم

جمعه درست کرده بودملبخند! همه ی این کارا رو انجام داده بودم که یه دفعه امروز برف

بارید و نشد بیایناراحت! گفتم تا فردا هوا خوب میشه و میایلبخند! میدونی که اینجا یه

روزش مثل 4 فصل میمونهنگران! هر ساعتی هوا یه جورهعینک! خلاصه اینکه اون مشکل هم

حل و شد کلا اومدنت کنسل شدعینک!

وقتی شب بخیر گفتی، مییخواستم بهت بگم که دلیل ناراحتیم اینا بود (یعنی

نیومدنت)، اما نشدسوال، گفتم بیام اینجا بنویسم! حالا دیگه فک کنم بتونی اسممو تو

قسمت عجیب ترین آدمای دنیا ثبت کنیابرو! راستی بخاطره همه ی مهربونی هات ازت

ممنونم لبخند! هیچوقت نگو وظیفه بود، همش لطف بود! منو هم بخاطره همه ی ثانیه

هایی که ناراحتت کردم ببخشخنثی!

بهترین سال رو برای تو بهترین آرزو دارملبخند...

نوشته شده در ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

خانوم همسایه اومده به مامانم میگه:

پسرم دختره شمارو دوس داره و میخواد باهاش ازدواج کنهقلبقلب

(یعنی یه جورایی منو پسندیدهخجالت مژه)

حالا من نمیدونم چی بگم متفکر

یه مشکلی هست اونم اینه که: یه کمی، فقط یه کمی فاصله ی سنی ما

باهم زیادهابرو، آخه پسره همسایمون سوم ابتدائی هستشنیشخند

نوشته شده در ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

 

ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

ماچ منو در بـوســه غرقم کن، نمیخوام عشق پنهونیماچ

ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

 

* به نظره شما منظوره شاعر ازین جمله چی بوده؟؟؟ متفکر نیشخند

نوشته شده در ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

دوم راهنمایی بودیم که مقام اول شعر را در استانمان یعنی همین گیلان خودمان کسب نمودیممژه، مدیر مدرسه مان در پوست خود نمیگنجید و بسیار خوشحال بودهوراو لطف کردند و پرده ای نوشتند و نصب نمودند بر روی دیوار مدرسه! آنقدر خوشحال بود که یک جایزه ی شگفت انگیزی تقدیممان کرد که اگر بشنوید همگی یکباره شاعر میشوید یه هوای گرفتن آن جایزه ی شگفت انگیزتعجب در ادامه خواهیم گفت که جایزه مان چه بود (میترسم الان بگم و شما دیگه نتونی ادامه ی نوشته هامو بخونی) خلاصه آموزش و پرورش عزیز لطف نمودند، ما را و عده ای دیگر از دانش آموزان را بردند دهکده ی ساحلی، اصلا یادمان نمی آید که در آن روز آنجا چه اراجیفی تحویلمان دادندابرو، فقط میدانم نهارش زرشک پلو بود که اونم بنده نخوردمخنثی! آخرش یک کیف بهمان جایزه دادند با تقدیر نامه و مخلفات و اینا...مژه خلاصه بعد از آن دوباره یه مراسم دیگه رفتیم که آنجا در میان جمعیتی شعر هایمان را خواندیم، البته آنجا دیگر خبری از نهار و جایزه نبود، زود هم آنجا را ترک کردیم و رفتیم کلاس زبانعینک... اصلا حوصله ی این مراسم ها را نداشتیم، یه جوری بود که خوشمان نمی آمد، اصولا دلمان میخواهد همیشه گمنام بمانیممژه(آیکن تواضع و فروتنی و این حرفا) تا آنجایی که یادمان است یه جای دیگه هم دعوتمان کردند، لطف کردیم و رفتیم اما وسط مراسم در رفتیمزبان ! به ما گفتند اگر دبیرستانی بودی شعرت را میفرستادیم برای مسابقات کشوریمژه(حالا دیگر راست و دروغش گردن خودشان) خلاصه اینکه جایزه ی مدیر مدسه مان به بنده یک جوراب بودابرو!

* به لطف دوست عزیزم آرنیکالبخند از این به بعد میتوانیم برای دوستان

پرشین بلاگی کامنت بگذاریم و از این بابت بسیار بسیار خرسندیمهورا

* هر چه آیکن مژهدر این پست بکار برده شده، تقدیم میکنیم به مهندس بهنامنیشخند

نوشته شده در ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

در سطری نوشته بودیم: گــَند زدم، این چه نمره ای آخه، خاک تو سرم،

 19.76 هم شد معدلنگران (بهمن81)

حالا همین بهمن 90 یک پست نوشتیم با این عنوان: شیرین تر از عسل :-))

 

* در اینجا 4 دوست عزیزپرشین بلاگی داریم: (پری، آنامیس ، گاندلف و امین) که نمیتوانیم برای آنها کامنت بگذاریم! بدانید و آگاه باشید که ما شما را میخوانیم نگران

نوشته شده در ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

اردیبهشت89 بود که یه روز به اتفاق خواهرم و 3 تا از دوستام راهی انزلی شدیم! یکی از بچه ها ما رو برد خونه دوس پسرش، چرا اینجوری نگاه میکنیچشم؟ اولا دوس پسرش خونه نبود! دوما ما اصلا نرفتیم داخل خونه، چون کلید نداشتیم، تازه اگه هم کلید داشتیم نمیتونستیم بریم چون مامانش خونه بود نیشخند  ! فقط از دور خونشونو نگاه کردیم، آخه ما تا حالا خونه کناره دریا ندیده بودیم چشمک ! تازه اگه دوس پسرش ما رو اونجا میدید خیلی بد میشد چون قبلش گفته بود که نباید بیاین انزلی، دوستمم طی مکالمه ای قبل از حرکت به سوی انزلی بهش گفت باشه نمیایمفرشته   ! و بعد از خداحافظی یه نگاهی به گوشی انداخت و گفت برو بابازبان  ! بچه ها بریمشیطان   ! خلاصه ما رفتیم و یه ساعتی انزلی بودیم و موقع برگشتن مثل بچه های خوب داشتیم میحرفیدیم و خیر سرمون یکی از بچه ها که از هممون بزرگتره داشت رانندگی میکرد که یه دفعه خیلی ناجور و از روی نادونی از یه ماشین سبقت گرفت ! اون ماشین 4 سرنشین پسر و البته جوان داشت! چند ثانیه از اون سبقت احماقنه نگذشته بود که اون راننده جوان ماشینشو چسبوند به ماشین ما، دوست نادان بنده هم ترسید با هم تصادف کنیم فرمون رو چرخوند و در همین حال ماشین ما تو اوتوبان هی رفت چپ هی راست و چند دفعه اینجوری شد و فک کنم تنها کار عاقلانه ای که انجام داده این بود که فرمون رو محکم نگه داشت و ترمز نکرد! خلاصه بعد از چند دفعه چپ و راست شدن ماشین آروم شد! ما 5 تا خیلی ترسیدیم البته به روی خودمون نیاوریدیم  خنثی ! اون ماشینی هم که این کارو کرد ترسیده بودن، میگفت نگهدار! ما حتی واسه یه لحظه برای اینکه حالمون جا بیاد هم توقف نکردیم، آخه اونا تو ماشینشون یه سگ داشتناسترس   ، سگ که نبود ببری بود واسه خودش  استرس  ! ما هم از ترس اون سگ ببری نتونستیم یه جا بمونیم! خلاصه اون ماشینه با کلی فاصله از ما حرکت میکرد، میترسید این راننده نادون ما تلافی و کنه و این دفعه هم مارو هم اونا رو دیگه واقعا به کشتن بده  ابرو ! خلاصه اگه اون روز ما میرفیتم اون دنیا، دیگه الان کسی نبود که بشینه واستون بنویسه و این همه غذاهای خوشمزه بپزه و عکسشو بزاره و دلتون رو آب کنه خوشمزه  !

1. دوس پسره دوستم الان یک ساله که شوهرشهقلب  قلب ! 2. اون خاطره تا ابد یادمون میمونه! 3. عید دوستم که رفته بود خونه ی اون یکی دوستم ماجرای اردیبهشت 89 لو رفت که اون روز رفته بودیم انزلی و قیافه ی دوس پسره سابقش یعنی شوهرش دیدنی بود  تعجب ! 4. دیشب یه غذایی(ماکارونی فرمی و پنیرپیتزا و کره و سیزمنی) و سوپ جو پختم که خیلی خوشمزه بود و جای شما خیلیییییییییییی خالی بود فرشته  ! خواهرم از بس خورده بود میگفت نمتونم نفس بکشم! 5. خیلی دوستون دارمااااااااااااااااماچ

نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

تابستون89  بود که نمیدونم چی شده بود و بنده جو گیر شده بودمو سیم کارت همراه اول خواهرمو روشن کرده بودمو سیم کارت خودمم خاموش بود، مدت زیادی از روشن بودن سیم کارت مذکور نمیگذشت که یه روز یه پسره زنگ زد و گفت با مسعود  کار دارم! گفتم اشتباه گرفتی، گفت نه درسته این شماره روی کارت سفره خونه زده شده! خلاصه از ما انکار و از اون اصرار! طرف فک میکرد من دوست مسعود هستمو دارم میزارمش سرکار! دیدم نمیفهمه منم قطع کردم! دیدم نه طرف دست بردار نیست و همش داره زنگ میزنه! دوباره جواب دادم و گفت خانوم خواهش میکنم گوشی رو بده به مسعود پسرخالمه! عجبا من مسعود از کجا بیارمتعجب، دید با خواهش و تمنا نمیشه و عصبانی شد و یه چی گفت و قطع کرد! منم قاطی کردمعصبانی(وقتی بخاطره کاری که انجام ندادم کسی بهم توهین میکنه) دیوونه میشم! زنگ زدم دیدم یه دختره جواب داد، گفتم به اون پسره ی ..... بگو که چند بار بگم مسعود نداریم! انقدر شعور نداره که بفهمهکلافه! خلاصه دختره فقط گوش کرد و منم قطع کردم! چند ساعتی گذشت و دوباره چند دفعه زنگ زد و جواب ندادم! اس ام اس داد که خانوم من 6 و 9 رو اشتباه دیدم و عذر خواهی کرد و گفت جواب بده که توضیح بدم! جواب ندادمو بیخیال شد! فردای اون روز با یه شماره دیگه زنگ زد و گفت من علی هستم! همون که دیروز زنگیدم، خلاصه کلی عذرخواهی کرد و گفت بخدا راست میگم و من اشتباه گرفته بودمو مزاحم نبودم! الان زنگ بزن به همین شماره و ازش بپرس مسعود هست یا نه! شونصد دفعه عذر خواهی کرد، دیگه بیخیال نمیشد، ما هم بزرگواری کردیمو بخشیدیمنیشخند! چند روز بعد (تابستون بود و ما هم بیکار) گفتم یه زنگ بزنم ببینم طرف واقعا مسعود هست یا نه! خلاصه زنگیدمو گفتم: ببخشید شما آقا مسعود هستین؟ گفت: بله، شما؟ گفتم: هیچی دیگه خداحافظمژه! بعد از خداحافظی سیم کارت رو خاموش کردم! خلاصه اون سیم کارت چند ماه خاموش بود یه روز روشنش کردم و چند ساعت نگذشته بود که یه شماره ناشناس زنگ زد! گفت ببخشد شما؟ (به گوشی من زنگ زده میگه شما) من با مسعود کار دارم! گفتم: تو منو نمیشناسی اما من میشناسمت، تو علی هستی پسرخاله ی مسعودنیشخند! گفت: چی؟تعجب قطع کردمو همون موقع اون سیم کارت خاموش کردم تا الان هم خاموشه!

نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

 

چطوره؟نیشخند

نوشته شده در ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

منو، مثل من، دوست داشته باش، نه کمتر نه بیشتر

نوشته شده در ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

دلم برای گفتن یک جمله ی

                                          " دوستت دارم"

                                                                      تنگ شده است!

نوشته شده در ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

                              مژه     لبخند  

 

×فال روزانه

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

 

تــو میری

آره مـیدونم،

نمیگم که بمون پیشم،

ولی تا لحظه ی رفتن، یه عالم عاشقت میشمقلب

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

 

بفرمائید وبلاگ مهندس بهنام 2 کلمه حرف حساب

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

میخواهم دوستم داشته باشی ودوستت داشته باشم

ریــز، عـجیب ، دیـوانه وار...بغل

 

شیرینی پاپاتیا نیشخند

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

دلــت بــرایــم تــنــگ خــواهــد شــد... روزی کــه دیـگـر دیــر خــواهــد شــد!!!
نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

یه جایی خونده بودم هر کی رو میخوای از دست بدی فقط کافیه دوسش داشته باشی! من که کاملا موافقم! حالا اگه خواستی سریع تر از دستش بدی! زیاد بهش توجه کن! روش حساس باش! نگرانش باش! حٍسش کن... الته همه ی اینا باید از ته دل باشه! اگه از ته دل نباشه هر چی هم زور بزنی طرف بیخیالت نمیشه!
نوشته شده در ۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

یــه وقــتــایـی انـقـدر حـــالـــم بـــَــــده، کـه مــی پـــرســــم از هـــرکسی حـالـتـو.... یـه روزایـی حـس مـی کـنـم پـشـت مـن، هـمـه شـهـر مـیـگـرده دنـبـال تــــــــــــــــــــــو...
نوشته شده در ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

داشتم فکر میکردم که خیلی خوبه همه مثل من برن سر کار! سره کار نه ها! منظورم شرکت و اداره و این جور جاها هستش:-) این شرکتی که بنده یکی از بهترین کارمنداش هستم، اول اینکه هر روز نمیرم و هر وقت نیاز بود بنده اونجا تشریف داشته باشم شخص اول شرکت با بنده تماس میگیرن و بعد از کلی احوال پرسی و اینا که تارا جان شما امروز کاری نداری؟ جایی نمیخوای بری؟ دانشگاه نداری؟ نمیخوای درس بخونی؟ امتحان نداری؟ و از این حرفا... که اگه پاسخ همه ی سوالات منفی باشه میفرمایند با آژانس بیا شرکت و همیشه روی این جمله که "با آژانس بیا" تاکید دارن... فک کن من خونه هستم فاصله خونه و شرکت کمتر از یک ربع هستش... آخه میدونین که یه دفعه هوا سرده! یه دفعه هوا گرمه! یه دفعه دیر وقته (دیر وقت یعنی 6 غروب) و هوا تاریک شده!!!!!!!!!! و همون مسیری که خیلی وقتا تنهایی میرم و میام بازم میگه با آژانس بیا... یه دفعه هم عجله دارن و معمولا ما اونجا نقش پزشک اورژانس رو داریم... حالا اگه دانشگاه باشم... یا میگه با آژانس بیا یا یکی رو میفرسته دنبالم... و از اونجایی که میدونن بنده یه کمی زیادی حرف شنو هستم و خودم میام یکی از همکارای محترم رو میفرستن دنبالمون... در عوض هر وقت هم که زنگ بزنه بنده خودم رو سریع میرسونم... مثلا یه دفعه 8 صبح از سره کلاس بلند شدمم رفتم بخاطره لیست بیمه چون باید تحویل میدادن... یه دفعه 2 دقیقه مونده بود امتحانم شروع بشه زنگیدن و بنده توضیح دادم که چه جوری دیسکت بزنن!!! چون امتحانم 3 ساعتی طول میکشید... حتی بعضی از جمعه ها هم میرم دفتر، مثل امروز... البته جمعه ها شرکت به صرف ذرت :-) خلاصه کارمندا هم کارمندای قدیم:-)))
نوشته شده در ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

دور بـــاش، امـــا نــزدیـک، مـــن از نـــزدیــک بـــودن هـــای دور مــیــتــرســم***
نوشته شده در ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

یـــه نفر اینجاست که، تـــــو رو دوست داره هنوز.....
نوشته شده در ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |