دَسـت نـــوشـتــه هــای یـِـه دٌختـَـر رَشـتـی
جمعه باقلوای هندی و پاپاتیا پختم، امروز هم میخواستم واست ذرت مکزیکی درست کنم، میدونستم دوست داری جمعه درست کرده بودم بارید و نشد بیای روزش مثل 4 فصل میمونه حل و شد کلا اومدنت کنسل شد وقتی شب بخیر گفتی، مییخواستم بهت بگم که دلیل ناراحتیم اینا بود (یعنی نیومدنت)، اما نشد قسمت عجیب ترین آدمای دنیا ثبت کنی ممنونم هایی که ناراحتت کردم ببخش بهترین سال رو برای تو بهترین آرزو دارم خانوم همسایه اومده به مامانم میگه: پسرم دختره شمارو دوس داره و میخواد باهاش ازدواج کنه (یعنی یه جورایی منو پسندیده حالا من نمیدونم چی بگم یه مشکلی هست اونم اینه که: یه کمی، فقط یه کمی فاصله ی سنی ما باهم زیاده * به نظره شما منظوره شاعر ازین جمله چی بوده؟؟؟ دوم راهنمایی بودیم که مقام اول شعر را در استانمان یعنی همین گیلان خودمان کسب نمودیم * به لطف دوست عزیزم آرنیکا پرشین بلاگی کامنت بگذاریم و از این بابت بسیار بسیار خرسندیم * هر چه آیکن در سطری نوشته بودیم: گــَند زدم، این چه نمره ای آخه، خاک تو سرم، 19.76 هم شد معدل حالا همین بهمن 90 یک پست نوشتیم با این عنوان: شیرین تر از عسل :-)) * در اینجا 4 دوست عزیزپرشین بلاگی داریم: (پری، آنامیس ، گاندلف و امین) که نمیتوانیم برای آنها کامنت بگذاریم! بدانید و آگاه باشید که ما شما را میخوانیم اردیبهشت89 بود که یه روز به اتفاق خواهرم و 3 تا از دوستام راهی انزلی شدیم! یکی از بچه ها ما رو برد خونه دوس پسرش، چرا اینجوری نگاه میکنی 1. دوس پسره دوستم الان یک ساله که شوهرشه تابستون89 بود که نمیدونم چی شده بود و بنده جو گیر شده بودمو سیم کارت همراه اول خواهرمو روشن کرده بودمو سیم کارت خودمم خاموش بود، مدت زیادی از روشن بودن سیم کارت مذکور نمیگذشت که یه روز یه پسره زنگ زد و گفت با مسعود کار دارم! گفتم اشتباه گرفتی، گفت نه درسته این شماره روی کارت سفره خونه زده شده! خلاصه از ما انکار و از اون اصرار! طرف فک میکرد من دوست مسعود هستمو دارم میزارمش سرکار! دیدم نمیفهمه منم قطع کردم! دیدم نه طرف دست بردار نیست و همش داره زنگ میزنه! دوباره جواب دادم و گفت خانوم خواهش میکنم گوشی رو بده به مسعود پسرخالمه! عجبا من مسعود از کجا بیارم منو، مثل من، دوست داشته باش، نه کمتر نه بیشتر دلم برای گفتن یک جمله ی " دوستت دارم" تنگ شده است! تــو میری آره مـیدونم، نمیگم که بمون پیشم، ولی تا لحظه ی رفتن، یه عالم عاشقت میشم بفرمائید وبلاگ مهندس بهنام 2 کلمه حرف حساب میخواهم دوستم داشته باشی ودوستت داشته باشم ریــز، عـجیب ، دیـوانه وار... شیرینی پاپاتیا
تــــــولد وبـــلاگم مبــــــــــــارک
! صبح هم قرار بود یه کیک شکلاتی بپزم! دسر هم
! همه ی این کارا رو انجام داده بودم که یه دفعه امروز برف
! گفتم تا فردا هوا خوب میشه و میای
! میدونی که اینجا یه
! هر ساعتی هوا یه جوره
! خلاصه اینکه اون مشکل هم
!
، گفتم بیام اینجا بنویسم! حالا دیگه فک کنم بتونی اسممو تو
! راستی بخاطره همه ی مهربونی هات ازت
! هیچوقت نگو وظیفه بود، همش لطف بود! منو هم بخاطره همه ی ثانیه
!
...


)
، آخه پسره همسایمون سوم ابتدائی هستش
















منو در بـوســه غرقم کن، نمیخوام عشق پنهونی

















، مدیر مدرسه مان در پوست خود نمیگنجید و بسیار خوشحال بود
و لطف کردند و پرده ای نوشتند و نصب نمودند بر روی دیوار مدرسه! آنقدر خوشحال بود که یک جایزه ی شگفت انگیزی تقدیممان کرد که اگر بشنوید همگی یکباره شاعر میشوید یه هوای گرفتن آن جایزه ی شگفت انگیز
در ادامه خواهیم گفت که جایزه مان چه بود (میترسم الان بگم و شما دیگه نتونی ادامه ی نوشته هامو بخونی) خلاصه آموزش و پرورش عزیز لطف نمودند، ما را و عده ای دیگر از دانش آموزان را بردند دهکده ی ساحلی، اصلا یادمان نمی آید که در آن روز آنجا چه اراجیفی تحویلمان دادند
، فقط میدانم نهارش زرشک پلو بود که اونم بنده نخوردم
! آخرش یک کیف بهمان جایزه دادند با تقدیر نامه و مخلفات و اینا...
خلاصه بعد از آن دوباره یه مراسم دیگه رفتیم که آنجا در میان جمعیتی شعر هایمان را خواندیم، البته آنجا دیگر خبری از نهار و جایزه نبود، زود هم آنجا را ترک کردیم و رفتیم کلاس زبان
... اصلا حوصله ی این مراسم ها را نداشتیم، یه جوری بود که خوشمان نمی آمد، اصولا دلمان میخواهد همیشه گمنام بمانیم
(آیکن تواضع و فروتنی و این حرفا) تا آنجایی که یادمان است یه جای دیگه هم دعوتمان کردند، لطف کردیم و رفتیم اما وسط مراسم در رفتیم
! به ما گفتند اگر دبیرستانی بودی شعرت را میفرستادیم برای مسابقات کشوری
(حالا دیگر راست و دروغش گردن خودشان) خلاصه اینکه جایزه ی مدیر مدسه مان به بنده یک جوراب بود
!
از این به بعد میتوانیم برای دوستان
در این پست بکار برده شده، تقدیم میکنیم به مهندس بهنام
(بهمن81)
؟ اولا دوس پسرش خونه نبود! دوما ما اصلا نرفتیم داخل خونه، چون کلید نداشتیم، تازه اگه هم کلید داشتیم نمیتونستیم بریم چون مامانش خونه بود
! فقط از دور خونشونو نگاه کردیم، آخه ما تا حالا خونه کناره دریا ندیده بودیم
! تازه اگه دوس پسرش ما رو اونجا میدید خیلی بد میشد چون قبلش گفته بود که نباید بیاین انزلی، دوستمم طی مکالمه ای قبل از حرکت به سوی انزلی بهش گفت باشه نمیایم
! و بعد از خداحافظی یه نگاهی به گوشی انداخت و گفت برو بابا
! بچه ها بریم
! خلاصه ما رفتیم و یه ساعتی انزلی بودیم و موقع برگشتن مثل بچه های خوب داشتیم میحرفیدیم و خیر سرمون یکی از بچه ها که از هممون بزرگتره داشت رانندگی میکرد که یه دفعه خیلی ناجور و از روی نادونی از یه ماشین سبقت گرفت ! اون ماشین 4 سرنشین پسر و البته جوان داشت! چند ثانیه از اون سبقت احماقنه نگذشته بود که اون راننده جوان ماشینشو چسبوند به ماشین ما، دوست نادان بنده هم ترسید با هم تصادف کنیم فرمون رو چرخوند و در همین حال ماشین ما تو اوتوبان هی رفت چپ هی راست و چند دفعه اینجوری شد و فک کنم تنها کار عاقلانه ای که انجام داده این بود که فرمون رو محکم نگه داشت و ترمز نکرد! خلاصه بعد از چند دفعه چپ و راست شدن ماشین آروم شد! ما 5 تا خیلی ترسیدیم البته به روی خودمون نیاوریدیم
! اون ماشینی هم که این کارو کرد ترسیده بودن، میگفت نگهدار! ما حتی واسه یه لحظه برای اینکه حالمون جا بیاد هم توقف نکردیم، آخه اونا تو ماشینشون یه سگ داشتن
، سگ که نبود ببری بود واسه خودش
! ما هم از ترس اون سگ ببری نتونستیم یه جا بمونیم! خلاصه اون ماشینه با کلی فاصله از ما حرکت میکرد، میترسید این راننده نادون ما تلافی و کنه و این دفعه هم مارو هم اونا رو دیگه واقعا به کشتن بده
! خلاصه اگه اون روز ما میرفیتم اون دنیا، دیگه الان کسی نبود که بشینه واستون بنویسه و این همه غذاهای خوشمزه بپزه و عکسشو بزاره و دلتون رو آب کنه
!
! 2. اون خاطره تا ابد یادمون میمونه! 3. عید دوستم که رفته بود خونه ی اون یکی دوستم ماجرای اردیبهشت 89 لو رفت که اون روز رفته بودیم انزلی و قیافه ی دوس پسره سابقش یعنی شوهرش دیدنی بود
! 4. دیشب یه غذایی(ماکارونی فرمی و پنیرپیتزا و کره و سیزمنی) و سوپ جو پختم که خیلی خوشمزه بود و جای شما خیلیییییییییییی خالی بود
! خواهرم از بس خورده بود میگفت نمتونم نفس بکشم! 5. خیلی دوستون دارماااااااااااااااا
، دید با خواهش و تمنا نمیشه و عصبانی شد و یه چی گفت و قطع کرد! منم قاطی کردم
(وقتی بخاطره کاری که انجام ندادم کسی بهم توهین میکنه) دیوونه میشم! زنگ زدم دیدم یه دختره جواب داد، گفتم به اون پسره ی ..... بگو که چند بار بگم مسعود نداریم! انقدر شعور نداره که بفهمه
! خلاصه دختره فقط گوش کرد و منم قطع کردم! چند ساعتی گذشت و دوباره چند دفعه زنگ زد و جواب ندادم! اس ام اس داد که خانوم من 6 و 9 رو اشتباه دیدم و عذر خواهی کرد و گفت جواب بده که توضیح بدم! جواب ندادمو بیخیال شد! فردای اون روز با یه شماره دیگه زنگ زد و گفت من علی هستم! همون که دیروز زنگیدم، خلاصه کلی عذرخواهی کرد و گفت بخدا راست میگم و من اشتباه گرفته بودمو مزاحم نبودم! الان زنگ بزن به همین شماره و ازش بپرس مسعود هست یا نه! شونصد دفعه عذر خواهی کرد، دیگه بیخیال نمیشد، ما هم بزرگواری کردیمو بخشیدیم
! چند روز بعد (تابستون بود و ما هم بیکار) گفتم یه زنگ بزنم ببینم طرف واقعا مسعود هست یا نه! خلاصه زنگیدمو گفتم: ببخشید شما آقا مسعود هستین؟ گفت: بله، شما؟ گفتم: هیچی دیگه خداحافظ
! بعد از خداحافظی سیم کارت رو خاموش کردم! خلاصه اون سیم کارت چند ماه خاموش بود یه روز روشنش کردم و چند ساعت نگذشته بود که یه شماره ناشناس زنگ زد! گفت ببخشد شما؟ (به گوشی من زنگ زده میگه شما) من با مسعود کار دارم! گفتم: تو منو نمیشناسی اما من میشناسمت، تو علی هستی پسرخاله ی مسعود
! گفت: چی؟
قطع کردمو همون موقع اون سیم کارت خاموش کردم تا الان هم خاموشه!






