دَسـت نـــوشـتــه هــای یـِـه دٌختـَـر رَشـتـی

(8 صبح، کلاس تجزیه)

سونیا: چقده لاغر شدی؟!؟

من: متفکر

سونیا: سیب زمینی بخور با سس هزار جزیره

(نزدیک ظهر)

سونیا: الان برم خوابگاه، نهار ندارم، چی بخورم؟!؟

من: سیب زمینی با سس هزار جزیره

نوشته شده در ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

 

 
نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

چقدر راحت است حرف زدن...

چقدر راحت میتوانیم کلمه ها را کنار هم بچینیم و جمله بسازیم...

جمله هایی کنایه دار... جمله هایی تلخ و به یاد ماندنی...

چقدر راحت میتوانیم توهین کنیم... راحت میتوانیم له کنیم...

قول بدهیم و عمل نکنیم... حرف بزنیم و یادمان برود...

بی تفاوت و آزار دهنده شویم... خاطره ها را از خاطر ببریم...

رنگ عوض کنیم...

چقدر راحت است ابله فرض کردن دیگران، با اینکه بدانی آنها زیرک تر از این حرفا

هستند...

چقدر بد است بدانی و خود را به نادانی بزنی...

اما خوب است بدانی خدای من و تو یکی ست...

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

مدت هاست حسرت چند خط نوشتن در اینجا به دلمان بود، تا امروز که توانستیم

موفق شویم چند خطی بنویسیم...

از اتفاقات این مدت... از خودم، از تو، از مــــــــا...

از دلتنگی هایم...

از سپیده بنویسم که آرام رفت... هیچ استادی در کلاس از تو حرفی نزد...

و حالا که از تو مینویسم، اشک میبوسد گونه هایم را...

رفتنت باور کردنی نبود...

اما وقتی برای تسلیت به خانه تان رفتم آنقدر آنجا خلوت بود و همه آرام بودند،

که من از آرامش آنها آرام شدم...

سپیده عزیزم در شلوغی کلاس دوشنبه ها باز هم جای خالیت احساس میشود...

دوستت دارمماچ

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط تـــــارا نظرات () |

نوشته شده در ٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط تـــــارا نظرات () |